![]() |
![]() |
|
| هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان است |
|
داستان زیر یک ماجرای فوق العاده تاثیر گذاره. حتما بخونید. این داستان راجع به پسر کوچکی است که هر روز توسط مادرش به کلاس موسیقی میرفته ولی این پسر کودن بود و چیزی یاد نمیگرفت و مادرش اصرار داشت که این پسر موسیقی رو یاد بگیره. پس از مدتی معلم میبینه پسر دیگه کلاس نمیاد. ته دلش خوشحال شد و فکر کرد که مادر به این نتیجه رسیده که دیگه پسرش نمیتونه چیزی یاد بگیره از آوردن به کلاس منصرف شده. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتواند بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است. من هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 3:47 PM توسط ارام |
|
|
یادداشتی از طرف خدا به: شما تاريخ : امروز از: خالق موضوع : خودت من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو ! وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد. ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند. وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.. وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد. ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گزار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند. وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 9:59 AM توسط ارام |
|
|
بعضی وقتها آدم به جایی میرسه که هیچ یک از جملات بزرگان روش تاثیری نداره.... و گاهی در چنان هیجانی بسر میبره که هیچ جمله منفی ای نمیتونه روش تاثیر بگذاره.
توی فیلم لاست هوگو شخصیه که فکر میکنه شماره هایی که باعث برنده شدن ۱۵۶ میلیاد دلار (اگه اشتباه نکرده باشم)شده براش بد یمنی آورده . و هر اتفاقی که میافته فکر میکنه به خاطر حضور اونه. دیشب قسمتی رو میدیدم که یاد حرفهای باباش افتاد که از رفتن به سیدنی منصرفش کنه چون معتقد بود اگر قرار باشه بدیمنی از بین بره در درجه اول خودشه که باید کاری بکنه نه دیگران... و اینجا در دل جزیره سرسبز و زیبا با یک ماشین درب و داغون تصمیم میگیره شانسش رو امتحان کنه و با سرعت زیاد در یک سراشیبی خیلی خیلی تند که در انتها به صخره سنگی میرسید رانندگی رو شروع میکنه (در واقع میخوماست ماشین رو راه بندازه) با خودش تکرار میکنه هیچ نحسی وجود نداره ..... و به طرز خیلی ماهرانه ای صخره رو دور میزنه و نجات پیدا میکنه و از سرسبزی اون محیط نهایت لذت رو میبره....... و یک جمله زیبا که قبل از امتحان ماشین میگه اینه که اگر قرار بر مردن باشه چرا از زنده بودنمون لذت نبریم..
اگر این فیلم رو ندیدن حتمن ببینین. خیلی جالبه. انسان رو با شخصیتهای پنهانیش آشنا میکنه. اگر مثل من با هنرپیشه زندگی کنین |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 3:58 PM توسط ارام |
|
|
بارتولومیو میگه:
راه هایی که به آزادی ختم میشود همچون تعداد افراد بیشمار است چون هر قلبی سفر مخصوص خود را دارد و هر آگاهی تجربه ویژه خود را. هر یک از شما دقیقا میداند کجا میخواد برود.
البته من نمیدانم کجا میخوام بروم. تازه معلوم نیست در اون شرایط آرامش بیشتری وجود داشته باشه یا نه؟؟ پس چرا این زمان خوب و یا نسبتا خوب را هدر میدیم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 2:55 PM توسط ارام |
|
|
در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند. یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد : لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!! او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد! هفته ها گذشت... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند! سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت: لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟! مرد گفت: منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم !!! نتیجه: در حالی از زندگی خود مینالیم و هرروز، مدام از سختیها و رنجهای زندگی شکایت میکنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمیتواند برای ما تعیین تکلیف کند. ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم ! اگر از کیفیت آن ناراضی هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که میخواهید بسازید و از آن لذت ببرید. چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 8:58 AM توسط ارام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
صبحانه زیتون آقای ابطحی یاسمن زن سوك سوك دكه از زنجان علي (مولانا) آفتابگردان (از تايلند) كميل(جديد) مخمل بانو كوير سمنان (تورنتو) نازنين ويستار عزيز مشرق خيال |
|
RSS
|