تبليغاتX
برای دلم
هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان است

پائولوکوئیلو در کتاب پدران - فرزندان - نوه ها حکایتی نقل میکنه که خوندنش برام جالب و تامل برانگیز بود.

روزي پسري در منزل مزاحم روزنامه خواندن پدري شده بود. پدر براي رهايي از اين زحمات يك پازل از نقش دنيا بهش داد و گفت ببينم ميتوني دنيا را همانطو ر كه هست بچيني؟

با خود فكر كرد حداقل يك روز وقتش رو مي‌گيره.

پس از يك ربع ساعت پسر برگشت و گفت اين هم نقشه دنيا.

پدر چگونه!!!! مگر مادرت جغرافيا بهت ياد داده؟؟؟؟

پسر: جغرافي ديگه چيه؟؟؟

اتفاقا پشت آن نقشه تصوير يك آدم بود وقتي  توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم ساختم.

 

اگر هر کسی برای ساختن خودش تلاش میکرد واقا دنیا گلستان میشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 10:41 AM  توسط ارام | 

بالاخره کتاب هزار خورشید تابان (کتاب دوم خالد حسینی) رو تموم کردم.

من نه نقادم نه قصد نقد کردن دارم. اما دلم می خواد تفاوتهای بین دو کتاب رو براتون بنویسم تا اگه جایی اشتباه میکنم شما اصلاح کنید.

نویسنده از کتاب بادبادک باز تا کتاب دوم که همون هزار خورشید تابان باشه تفاوت زیادی از نظر روحی و اطلاعاتی کرده. در کتاب اول از زمان جنگ داخلی افغانستان چیز زیادی ننوشته و یکی از مهمترین نقدش هم همین بود که ایشون از جنگ چیزی نمیدونسته؟؟ چون از اونهمه بلایی که سر افغانیها آمده هیچ اثری در کتابش نیست. اما در کتاب دوم تلافی کرده و تقریبا کامل جنگهای موجود در افغانستان رو به تصویر کشیده. جنگ با روسیه - جنگ مجاهدین با دولت دست نشانده روسیه و در نهایت ظلم بی حد رژیم دیکتاتور طالبان به اسم اسلام.

موضوع مهم خاکستری بودن کتاب و به نتیجه رسیدن دلخواه خواننده بود. درکتاب اول تصویر یا سیاه سیاهه یا سفید سفید اما اینجا رنگ خاکستریش بیشتره ....

من خودم جزو کسانی هستم که دلم میخواد قهرمان داستان یه جایی نتیجه صبر و بردباری خودش رو ببینه که این در کتاب اول وجود نداره. مثلا اونهمه جفایی که بر علی و حسن رفته بود در آخر هیچ نتیجه معناداری نگرفتند. در واقع فقط پرداخت کردند و هیچ دریافتی نداشتند.

حتی پسر حسن که ۱۲ سالشه و حالا توی آمریکا زندگی میکنه به نظر نویسنده خیلی خوشنود نیست. اصلن خودش رو اونجا پیدا نکرده و این آدمو غمگین میکنه و این غمگینی بعد از پایان کتاب ادامه پیدا میکنه...

ولی در دومی لیلا به نتیجه مطلوبش میرسه حتی مریم. با اینکه مریم در واقع خودش رو فدای لیلا میکنه اما انگار این بغض فروخوره از یک مرد (جلیل = پدرش) تا به اون روز در گلو داشت باید با مرگ رشید به پیان میرسید و سرانجام خودش با آرامش جان رو تسلیم میکنه.................

خیلی مسایل دیگه که حتمن شما بهتر از من متوجه شدین. 

ناگفته نمونه که موضوع خیلی خیلی مهم رفتار رشید با هر دو زنش بود که در بیشتر مردهای ایرانی وجود داره و (البته بیشتر در گذشته) من خودم تعدادی از اینجور مردها رو میشناسم و زنهایی که فقط تحمل کردند

 خدا رو شکر که در ایران جدید زندگی میکنیم با همه کاستیهاش .......

دلم یه کتاب از زندگی سرخپوستان میخواد اگه کسی میشناسه به من معرفی کنه.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 3:5 PM  توسط ارام | 

هفته پیش دوست خوبم دکه منو به یک بازی دعوت کرد. من بین همه نوشته هام فکر میکنم این پستم از همه مفیدتر برای خودم و برای بقیه دوستانم بود. امیدوارم نظر شما هم همین باش.

 

يكي از دوستان از من خواسته بود كه تجربه  خودم رو از اين جملاتي كه از بزرگان مينويسم براتون نقل كنم.

اولا براي اون دسته از عزيزاني كه پستهاي قديم منو نخوندن تقاضا ميكنم پست ۲ مرداد ۸۵ منو بخونن.

 

من با خوندن كتابهاي مختلف در زمينه خودشناسي و بدنبال اون خداشناسي خلق و خو و رفتارم رو به كلي تغيير دادم و ديدگاهم نسبت به زندگي تغيير كرده.

روحيه‌اي كه امروز دارم براي برخي از دوستان خيلي قديم‌ام خيلي غريبه. آرامي كه اونها ميشناختن خيلي خيلي متفاوته با آرام امروزه.

و آرامشي كه من امروز دارم نسبت به سالها پيش بسيار متفاوته. اصلن زندگي براي من خيلي راحت تر شده.

سالهاي اولي كه كار ميكردم مسئله مالي براي من يك مسئله بسيار بغرنجي بود اما امروز به يمن توصيه هاي كاترين پاندر و اسكاول شين و .... حل شده. نه اينكه به نداري عادت كردم نه!! بلكه با تغيير فكر و انديشه تونستم بخش ماليمو توسعه بدم و درآمدم رو زياد كنم. (بدون اينكه بيشتر از گذشته كار كنم).

چند روز پيش داشتم فكر ميكردم سال سوم يا چهارم كاريم با اينكه توي خوابگاه زندگي ميكردم و هزينه خورد و خوراكم خيلي كم بود ولي حقوقم كفاف يك ماهم رو نميداد. بعضي ماهها مجبور بودم مساعده بگيرم.

اما امروز با داشتن خرج‌هاي زيادتر از قبل، پس انداز خوبي هم دارم. دغدغه مالی ندارم. و خدا رو شکر رو به پیشرفت هستم.

روابط اجتماعي‌ام خيلي بهتر از قبل شده. با آدمهاي زيادي دوست هستم. در سنین و تحصیلات متفاوت كه از بودن با اونها لذت میبرم.

كمتر چيزي ميتونه منو بهم بريزه و عصبي‌ام بكنه كه اين موضوع قبلا خيلي زياد تكرار ميشد.

 

امروز توي پارك لاله قدم ميزدم . از كنار جوي آب شفافي رد ميشدم كه از ديدن آن غرق در شادي شدم حتي چشمامو بستم و از شنيدن صداش لذت بردم. و از اینکه این پارک نزدیک محل کارمه و میتونم چند روز یک بار بیام اینجا و از فضا لذت ببرم خدا روشکر کردم.

 

چيزهاي زيادي توي دنيا وجود داره كه ميتونيم ازشون ياد بگيريم و از زنده بودنمون و سلامتيمون غرق در شادي بشيم. اما متاسفانه تا از دستشون نديم پي به وجودشون نمي‌بريم. و مهمتر از همه اینها به یاد آوردن و بر زبان آوردن تک تک نعماتی که داریم خیلی خیلی کمک میکنه به افزایش نیکیها .

و اينها همه دستاوردهاي من از خوندن كتابهايي است كه هميشه به دوستانم توصيه ميكنم.

 

اگر تا به حال كتابي از كاترين پاندر نخوندين بهتون توصيه ميكنم "چشم دل بگشا" ي اونو تهيه كنين و بخونين.

اگر در مورد مسائل عشقی سوال دارين؟ كتاب "سفر عشق باربارا دي آنجليس"  و "آیا تو آن گمشده ام هستی"؟ رو بخونين.

و اگر ميخواهين تغيير اساسي در رفتار و خلق و خوي خودتون بدين كتاب‌هاي "وين داير "  رو بخونين.

و اگرمیخواهین راحت زندگی کنین کتاب  "با زندگی برقصیم" (سوزان جفرز) بخونین.

اگرميخواين رضايت از خود رو در خودتون زياد كنين و از دست بعضي از بيماريها مثل سر درد و كمر درد و.. رهايي پيدا كنين كتاب "شفاي زندگي لوييز هي" رو بخونين.

 

امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.

 من خودم رو خیلی مدیون این نویسنده ها و نویسنده های دیگه مثل دیپاک چوپرا - اسکاول شین - رابینز - جان گری و ... میدونم .

خدا همه اینها رو حفظ کنه و روح خانم شین رو هم غریق رحمت کنه.

 

پینوشت: در آخر اضافه کنم که برای فهمیدن فرهنگها چه ایرانی چه اروپایی یا آمریکایی رمان بخونید. که دیدگاه آدم رو خیلی نسبت به همه چیز روشن میکنه.

 

در آخر از دوستان خوبم پریا و یاسمن و نارایانا و مامان میچکا دعوت میکنم توی این بازی شرکت کنند.

متشکرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 4:33 PM  توسط ارام | 
امروز پا به سن ۴۴ سالگی گذاشتم.

حدود ۲۰ سال پیش وقتی به ۴۰ فکر میکردم با خودم میگفتم وایییییی لابد در سن ۴۰ سالگی خیلی پیر به نظر خواهم آمد. اما حالا بیشتر از گذشته از گذر زمان راضی ام.

و از اینکه سلامتم خدا رو شکر میکنم.

اما چه زود گذشت این زمان. خیلی زود.

آنقدر به زمانهایی که از دست دادم و استفاده نکردم حسرت میخورم!! و اونقدر به لحظه های ناب زندگی که داشتم و نفهمیدم غصه میخورم!!!

اما همینکه الان میتونم برای خودم کار کنم و برای خودم زندگی کنم و برای خواهر و برادرهام و برای دوستام فرد مفیدی باشم خیلی خوشحالم. خدایا شکرت.

امیدوارم کمکم کنی تا امسال را مثل گذشته به غفلت نگذرونم.

 

سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني

 

اما تنها قلب توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو

 

باقي ميماند

خوشا آنان که در بازار گيتي خريدار وفا بودند و هستند

 

خوشا آنان که در راه رفاقت رفيق باوفا بودند و هستند

 

 

بفرمایید کیک تولد

نوش جانتون

پینوشت: دوست عزیزم دکه از من برای یک بازی دعوت کرده که یکی از بهترین پستم را به نمایش بگذرام. ولی این کار برای من خیلی سخته. البته در پست بعدی سعی خواهم کرد که بهترین پست از نظر خودم را براتون بگذرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 4:10 PM  توسط ارام | 
دارم رمان بادبادک باز خالد حسینی نویسنده افغانی رو میخونم این اولین رمانشه و دومین رو گذاشتم بعد از خوندن این یکی بخرم و بخونم. خیلی جذابه.

من که همیشه با خوندن رمان مدتها با کاراکتراش زندگی میکنم حالا شدم یه افغانی در مقابل امیر  دلم میخواد بجای حسن یه گوشمالی حسابی به امیر میدادم.

بهتون توصیه میکنم حتمن بخونینش دیدگاهتون نسبت به افغان و افغانی و طالبان و سلطنت طلبان تغییر میکنه.

دعا میکنم مردم افغان در آرامش زندگی کنند.

وایییییییییی که چقدر تو نازی پرنده نازنین

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:52 PM  توسط ارام | 

بهشت و جهنم

 

 

فردی از پروردگار در خواست کرد
تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند  پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود
که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند
قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
 
اکنون بهشت را به تو نشان  می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند

آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه  چيزشان  يکسان  است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خيلی  ساده  است
در اينجا آنها  ياد  گرفته اند  که
يکديگر  را تغذيه  کنند
هر کسی  با  قاشقش  غذا در دهان  ديگری  می گذارد
چون  ايمان  دارد  که
کسی  هست  که در دهانش  غذايی  بگذارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 3:49 PM  توسط ارام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
ساقی
سانی جان
فاطمیا
خاطرات ویژه
حمید عزیز
رادیو زمانه
ميچكا كلي
باغ مهتاب
نارایانا
سیب سبز (رهگذر)
فرشته مهر
فانوس خیس
به روایت من
دلگشا (قزلباش)
شهرزاد مامان حسین
محمد (ترجمه مقالات )
باران ببار
قهوه خانه
ری را
سروش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31
پیوندها
صبحانه
زیتون
آقای ابطحی
یاسمن
زن
سوك سوك
دكه از زنجان
علي (مولانا)
آفتابگردان (از تايلند)
كميل(جديد)
مخمل بانو
كوير سمنان (تورنتو)
نازنين
ويستار عزيز
مشرق خيال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان