![]() |
![]() |
|
| هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان است |
|
داستاني از كتاب غذاي روح مجردها انتخاب كردم كه خودم خيلي ازش لذت بردم كه بسيار كاربرديه. اميدورام براي شما هم مفيد فايده باشه. در سال 1901 – سه سال از كشته شدن تِد عزيزم ميگذره اما روزي نيست كه غم از دست دادن او احساس نشود. آيا من توان آن را خواهم داشت تا دو باره شاد شوم؟ تِد؟ غم من مانند شبي بيپايان است. ميدانم بايد از اين كه به چنين خانواده بزرگي تعلق دارم و از زندگي با آنها شاد باشم، اما اين غم بزرگ وجودم را تسخير كرده .... بايد چيزي تغيير كند در غير اين صورت سلامتم را از دست ميدهم. ميدانم موقعيتم تغييري نخواهد كرد، بنابراين، خودم بايد تغيير كنم. اما چگونه؟ راه حلي براي نجات خود از اين مخمصه يافتهام و تدبيرهاي سادهاي را براي ادامه زندگي خود انديشيدهام. ميخواهم آنها را به عنوان تمرينهاي روزمره انجام دهم. دعا ميكنم كه با چنين برنامهاي، از اين گرداب تاريك غم و غصه رها شوم. من بايد رها شوم. تمرينهاي روزانه :
مثال انجام دادن كاريي براي ديگران: او سه پاچه گوساله را مدت چهار ساعت با ادويه جات جوشاند، تا با آن ژله مخصوص پاچه گوساله براي يكي از دوستان بيمارش تهيه نمايد. انجام دادن كاري براي خود: او كلاه آبي قديمياي را با گلهاي مصنوعي تور تزيين كرد و همه او را مورد تمجيد قرار دادند، چرا كه او تنها با سي و پنج سنت توانسته بود به خوبي اين كار را انجام دهد. انجام دادن كاري كه مايل به انجام آن نيستم : او كمد ملافههاي كتاني را خالي كرد و تعداد زيادي از آنها را با دست شست و پس از خشك كردن در آفتاب آنها را تا كرد و در لابهلايشان اسطوخودوسهاي خوشبو قرار داد. تمرينات بدني. او به بازي كراكت پرداخت و به جاي استفاده از كالسكه و اسب، پياده خود را به دهكده رسانيد. تمرينات ذهني : او در يك روز يك فصل از "خانه متروك ديكنز" را خواند كه همه در بارهاش صحبت ميكردند. و اما عبادت كه برايش كمي سخت بود: من نميتوانم در كليسا تمركز حواس داشته باشم و بيشتر توجهم به كلاهها جلب ميشود. هنگامي كه تنها بر روي سنگي در ميان مرغزارها مينشینم در آن حالت ميتوانم به دعا بپردازم. از خداوند خواستم تا ياريام دهد كه در جايي كه كاشته شدهام شكوفا شوم. و سپس به نعمتهايي توجه كردم كه خداوند به من ارزاني داشته بود و هميشه پيش از هر چيز به خاطر داشتن خانوادهاي شكرگزاري ميكردم كه بدون آنها يكه و تنها و سرگردان بودم. شعار و پيام اين زن بزرگ اين بود: من به تنهايي ميتوانم با راه حلي ابتكاري از "تابوت خود ساخته" بگريزم. همه ما گاهي اين تابوتها را با خودمان حمل ميكنيم ولي تلاشي براي بيرون آمدن از اين تابوت انجام نميدهيم. کمی تغییر در روند روزمره زندگی همه چیز را تغییر خواهد داد. شادباشین و موفق.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 8:50 AM توسط ارام |
|
|
انوشه انصاري نخستين فضانورد ايراني و اولين گردشگر فضايي زن جهان است. حتمن به مصاحبه اش گوش دادين كه "از كودكي عادت داشتم به ستارگان خيره شوم و در حيرت بودم كه در آن قسمت جهان چه ميگذرد؟ و پرسشهاي مشابهي در باره ما دارند؟"
اين موضوع قدرت تصوير ذهني را باور پذيرتر كرده نه؟
اميدوارم همه ما و شماها بتوانيم به طور جدي تصاويري كه در ذهن داريم به فعليت در بياريم.
این گلها برف رو کنار زدن تا بتونن سر در بیارن. ما هم باید از دل سختیهای زندگی گلهای زندگی رو شکوفا کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 8:37 AM توسط ارام |
|
|
امروز صبح وقتی آمدم توی دانشگاه یکی از آقایون که به همراه دخترش اومده بود برای ثبت نام دانشگاه ازم پرسید جایی که باید ثبت نام کنیم کجاست؟ یاد روز اولی که برای ثبت نام دانشگاه اومدم تهران افتادم. من باتفاق مامان و برادر دومم که اون موقع کارمند استانداری مازندارن بود اومده بودیم تهران. روز ۶ مهر سال ۶۶ثبت نام ما دانشجویان جدیدالورود بود. وقتی وارد دانشگاه تهران شدیم (دانشکده علوم) به ما گفتن باید بریم درمانگاه خیابون ۱۶ آذر. ثبت نام تموم شد و معاینات پزشکی مفصلی انجام شد وقتی نوبت به رادیوگرافی از قفسه سینه رسید برقها قطع شد ما موندیم که چه کنیم. البته اون زمان هنوز جنگ بود و قطع برق روتین بود معلوم نبود کی قراره برق بیاد. رییس مرکز پزشکی آقای دکتر جهانگیری ما رو دید که داریم مازندرانی صحبت میکنیم. اومد جلو و با خوشرویی به مازندرانی احوالپرسی کرد و گفت: شما اینجا معطل نشین برین ساری. ۱۵ مهر که کلاسها شروع میشه خواهرت خودش بیاد پیش من من کارش رو راه میاندازم. ما از اینکه یک همشهری پیدا کردیم که رییس مرکز است و اینقدر خوش برخورده خیلی خوشحال شدیم. بخصوص مامانم که اونموقع خیلی نگران بود که قراره من تنها تهران بمونم. گرچه من این آقای دکتر رو تا پایان تحصیلم ندیدم و همینقدر که روز اول امیدوار شدیم کافی بود برای دلگرمی ادامه راه. جالبه که این آقای دکتر جهانگیری بعدها که من درسم تموم شد شدیم همکار. هنوز هم همونقدر خونگرم و صمیمی و کار راه بنداز بود. الان حدود ۶ ساله که ازش بیخبرم. هر جا که هست خدا حفظش کنه. این بود انشای من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 9:41 AM توسط ارام |
|
|
شيطان به حضور حضرت موسي امد و گفت :آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم . موسي گفت: آنچه تو ميداني من بيشتر ميدانم و نيازي به پند تو ندارم . در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد: اي موسي خداوند مي فرمايد هزار پند او فريب است اما سه پند او را بشنو. موسي هم به شيطان گفت: سه پند از هزار و سه پندت را بگو . شيطان گفت: يك: چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي براي انجام آن شتاب كن و گرنه تو را پشيمان مي كنم. دو: اگر با زنان بيگانه و نامحرم نشستي غافل از من مباش كه تو را به گمراهي وادار ميكنم . سه: چون خشم و غضب بر تو مستولي شد جاي خود را عوض كن و گرنه فتنه به پا مي كنم . کامپیوتر با فرمت چوبی دیده بودین؟؟
تازه درش هم بسته میشه
خیلی جالبه نه؟ من که خیلی خوشم اومد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 8:7 AM توسط ارام |
|
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي ميگذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه، آجري به سمت اوپرتاب كرد مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: اينجا خياباني خلوت است و به ندرت كسي از آن عبور ميكند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذرخواهي كرد و برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به آرامي به راهش ادامه داد. دوست عزيز در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما آجر به طرفمان پرتاب كنند. خدا در روح ما زمزمه ميكند و با لب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم او مجبور ميشود كه آجري به سمت ما پرتاب كند.
موفق باشید و شادمان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 8:9 AM توسط ارام |
|
|
ژرفای محبت تنها در لحظه فراق شناخته میشود. جبران خلیل جبران
بخندیم اما سرمایه خنده ما گریه دیگران نباشد. علامه جعفری
سعادتمند کسی است که همواره خود را در مرز طبیعت و ماورا طبیعت احساس کند. علامه جعفری تو آن چیزی خواهی شد که به آن می اندیشی
با اندیشیدن به چیزهای خوب و مثبت شادی را به زندگیمان دعوت کنیم. چقدر خوبه ۳ روز مال خودت باشه. مجبور نباشی جایی بری. همه وقتت برای خودت باشه. هر کار دلت خواست انجام بدی. دوستان هفته خوبی داشته باشین.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 8:48 AM توسط ارام |
|
|
ميلاد مسعود امام مهدي (عج)
مبارك باد
شيعه معقتده كه با آمدن منجي عالم همه مشكلات بشريت حل خواهد شد. آيا واقعا چنينه؟ آيا اين انتظار با انتظاري كه بطور معمول همه مردم به خاطر ناراضي بودن از وضعيت زندگيشان ميكشند يكي نيست؟ آخه همه ما منتظريم يك روزي به همه آروزهامون برسيم. هيچ كسي نميتونه بگه كه من منتظر نيستم. يا كمتر كسي پيدا ميشه كه به وضعيت موجود راضي باشه و منتظر وضعيت بهتر نباشه. شايد اين انتظار با اون انتظار يكي باشه؟ چون انسانها خودشون رو در بدست آوردن وضعيت شاد ناتوان ميدونن، منتظرن كه فردي با توانايي مطلق (كه از خدا گرفته) بياد و دنيا رو پر از نور كنه و همه حقوق از دست رفته ساليان دراز بينوايان رو از ستمگران زمان بگيره. آيا با اين ايده ما پسر علي را كوچك نكرديم؟ علي در زمان خودش به لحاظ اخلاق و ايمان مردي نمونه بود. چرا؟ به نظرم او با تلاش زياد توانسته بود فضايل رو در خودش تقويت كنه نه نيروي خارقالعاده كه از طرف خداوند به او ارزاني شده باشه كه اين از عدالت خداوند باري دور است. به جاي منتظر بودن از همين الان سعي كنيم مانند ایشان صفات نيكو را در خود تقويت كنيم و از اعمالي كه از آن نهي شديم دوري كنيم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 10:33 AM توسط ارام |
|
|
چند توصيه از جرج برنارد شاو براي رهايي از گرداب سستي و رخوت و براي به تحرك در آوردن نيروهاي راستين حيات، براي تحقق بخشيدن مقصود غايي و نهايي زندگيمان.
محمدرضا آل ياسين شماره 103 مجله موفقيت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 8:59 AM توسط ارام |
|
|
ساعت 1 صبح روز پنجشنبه . توي خيابون . هنگام خداحافظي عروس و داماد براي رفتن به منزل خودشون. در جمع داماد اومد گفت: عمه جان به خاطر همه زحماتي كه كشيدي متشكرم. گفتم: من كه كاري نكردم همه زحمات رو بقيه متحمل شدند. گفت: ممنون. اما آتش اول رو تو روشن كردي. شايد اگه تو حمايتمون نكرده بودي براي اينكه ما بتونيم بيشتر با هم صحبت كنيم و بهتر با هم آشنا بشيم هيچوقت به اينجا نميرسيد. تو نه تنها عمه فاطمه هستي حكم مادري براي من داري. به خاطر همه چیز مرسي. در جمع منو بوسيد. من هم خوشحال شدم كه تونستم مثمر ثمر باشم و هم بيشتر خوشحال شدم كه داماد قدردان اين وصلت و عشق به ثمر نشسته است. دعا ميكنم همه دخترها و پسرها بتونن انتخاب درست بكنن و مهمتر از همه اينكه بعد از عروسي هم عاشق هم بمونن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 9:32 AM توسط ارام |
|
|
تولد سالار شهیدان مبارک
دیشب یادآور خاطره بسیار بسیار قشنگی بود از سال گذشته. دیدار استادی بزرگ (دکتر سروش) در جمعی ۹ نفره. در طول ۶ ساعت که در خدمت ایشان بودیم از هیجان نمیتونستم حرف بزنم. ایشان نیز به هر سوال مهمانها با یک بیت شعر از حافظ یا مولانا جواب میدادن. یادمه ازشون در مورد گنجی و وضعیتش پرسیدم که ایشان خیلی اظهار نگرانی کرده بودند که نمیدونم چی میشه. بیم آن دارم که نگذارند در جمعمان بماند.
راستی دیشب مراسم اعطا مدال رو دیدین؟ این چه رقصی بود؟؟ به نظرم خیلی خیلی بد بود. شاید لایق بعضی آدمهای اونجا بود اما قطعا لایق دانشمندان ما که اونهمه زحمت میکشن نبود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 8:50 AM توسط ارام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
صبحانه زیتون آقای ابطحی یاسمن زن سوك سوك دكه از زنجان علي (مولانا) آفتابگردان (از تايلند) كميل(جديد) مخمل بانو كوير سمنان (تورنتو) نازنين ويستار عزيز مشرق خيال |
|
RSS
|