![]() |
![]() |
|
| هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان است |
|
از روز چهارشنبه خیلی درگیر بودم. درگیری خوبی بود البته. صبح ساعت ۱۰ امتحان داشتم و بعدازظهر مهمون داشتم . دیگه فقط میدوییدم که تا مهمونها نیومدند کارهامو انجام بدم. روز پنجشنبه صبح ساعت ۷ صبح صدف زنگ زد. عمه جشن فارغ التحصیلی مون ساعت ۹ صبحه میتونی بیای؟؟؟ من هم بی دفاع در مقابل خواسته صدف. خواب آولو گفتم آره عمه جان میام. گفت: من دارم با بابام میرم ولی تو بیا خونه ما با مامانم تاکسی بگیرین بیاین جشن. آخه جشن مدرسه خودمون نیست. یک جای دیگه است. من بلد نیستم ولی مامانم بلده ....... گفتم باشه . چشم با مامان صحبت میکنم. اونقدر عجله کردم که نیم ساعت زودتر از خودش و مامانش رسیدم سالن همایش. تاتر اجار کردند که صدف نقش بره رو داشت که درمقابل گرگه حرف میزد. ماشاا... اونقدر مسلط برنامشو اجرا کرد که من و مامانش تعجب کردیم. آخه هر وقت میخواد برای ما شعر بخونه هم گاهی تپق میزنه و هم انرژی صداش تحلیل میره. ولی اونجا با صدای رسا - یک دست به کمر و یک دست میکروفون ....... قربونش برم الهیییییییییییییییییی امیدوارم همیشه همیشه موفق و شاد باشی دختر گل من. راستی دیروز هم تولد دختر یکی از همکارا بود که منزل ایشون دعوت بودم. تولد سه سالگیش بود. خلاصه نبودنم رو ببخشید که اینجوری درگیر بودم. این تصویر های جدید رو دیدین؟؟ خیلی حالبن.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 8:13 AM توسط ارام |
|
|
كساني كه توي ادارات دولتي كار ميكنند ميدونند كه كاركنان خدماتي در اين ادارات براي خودشون رييس هستند. اولين خبرهايي كه توي جلسات مطرح ميشه از زبون اونها بايد شنيد، اولين ترفيعها رو بايد از زبون اونها شنيد و ...... ضمنا اگر يكي مثل من هواشونو داشته باشه ديگه پررو تر ميشن. نه تنها وظيفه خودشون رو انجام نميدن بلكه وقتي بهت ميرسند درد و دل ميكنند كه كارمون خيلي زياده و ... ديروز داشتم اعتراض ميكردم كه چرا اتاق ما نظافت نميشه. با تعجب گفت: نظافت كردم!!! گفتم كي؟؟ روز سه شنبه نظافت كردي . امروز يكشنبه است!! درسته؟؟با شرمندگي گفت آره. آخه نميدوني من كارم خيلي زياده ........... گفتم مگه چه كاري انجام ميدي. خودت ميگي من فقط 3 تا اتاق رو هرروز نظافت ميكنم . چند تا نامه هم ميبري و مياري. غير اين كار ديگهاي داري؟؟؟؟ زود تي و جارو رو آرود و شروع كرد به نظافت. يك مطلب بسيار مهم كه خاص اين طبقه است. آقايون فقط نظافت كف اتاق رو تميز ميكنه. و روي ميزها رو يك خانم نظافت ميكنه. كه ديگه نور علي نور است. بسيار تميز ولي بسيار تنبل و زير كار در رو. هر روز مياد ميگه اگه چاييت اضافه است يك بسته به من بده. اگه دستمال كاغذي درخواست دادي يك بسته به من بده. براي من نون رژيمي بخر............. بنده هم طبق معمول ميگم چشم. اونوقت براي نظافت تب ميكنه. نگاهي به من كرد كه انگار خيلي تقاضاي بدي كرده بودم. پشيمون شدم از درخواستم. ولي بعد حسابي حالش رو گرفتم تقدیم به شما خوبان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 7:57 AM توسط ارام |
|
|
ديشب سر ميز شام زينب: داداشي ميخواهي من غذاتو بدم؟؟ بيا عزيز دلم. يبا داداشي !! من ازش پرسيدم زينب جان وقتي بزرگ شدي ميخواي چي كاره بشي؟ گفت: درس ميخونم. عروسي ميكنم. بچم رو ميزارم پيش خالش ميرم دكتريمو ميكنم. گفتم: خالش كيه؟؟ گفت: خاله صدف ديگه. من:!!!!! مامانش: بچه تو رو مامان خوشگله (مامان بزرگش) نگه ميداره. كمي با تفكر گفت: نه !! گناه داري. بچه ام گريه ميكنه شير ميخواد. خالش نگه داره بهتره. ما !!!!!!!!!!!! توضیح: داداشش (حسین) ۲سال و نیمشه و زینب ۵ سال و نیم. ضمنا صدف دختر عموی زینب میشه. اما خودشون دوست دارن خواهر همدیگه باشند. زینب به مامان بزرگش میگه مامان خوشگله. منظور مامان زینب خودش بود.که میشه مان خوشگله بچه زینب.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 9:23 AM توسط ارام |
|
|
از همه دوستانی که به خاطر خونه تکونی و نقاشی تبریک گفتند و خسته نباشید گفتند متشکرم. اینجا جا داره از دوست خوبم لیلی تشکر کنم که همه این روزهایی که نقاش داشته توی خونه کار میکرده من مزاحم اون بودم . روزهای خوبی بود. بعد از مدتها که دیگه هم خونه نبودیم زندگی کردن با هم ولو به مدت ۱۰ روز تجربه تکراری و جالبی بود. دعا میکنم به زودی در مراسم عروسی و .... زحماتشو رو جبران کنم.
براي اينكه رواني سالم داشته باشيم اين كارها توصيه ميشه: 1) كتاب خواندن و مطالعه كردن 2) نوشتن 3) به خاطر سپردن 4) بازیهاي فكري 5) از موسيقي لذت ببريد منظور از سلامت روان، سلامت مغز، گنجايش و قابليت آن است و اختلالات رواني را شامل نميشود. با اين پنج روش ميتوان ذهن سالمتري داشت.
این منظره زیبا تقدیم به شما خوبان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 8:9 AM توسط ارام |
|
|
دیشب بالاخره بعد از ۹ روز خونه ۳۵ متری ما رنگ آمیزی شد. و چه تمیز و چه خوب و چه ملوس............. از دیدن خونه نقاشی شده احساس قبل از عید رو دارم که داریم برای عید آماه میشیم در واقع امسال ما دو بار عید داشتیم . ا- عید ۸۵ ۲- عید بعد از نقاشی و مهدی و دوستش همه خونه رو شستن و جارو کردند و تی کشیدن و ..... خلاصه که پسرهای خوب عمده کار نظافت رو انجام دادند . حالا خورده ریزهاش مونده که عمه آرام باید انجام بده خیلی احساس خوبی دارم. احساس پرواز دارم مثل این پرنده. مثل اینکه یکبار دیگه هم این عکس رو گذاشته بودم نه؟؟؟ اگه تکراریه ببخشید. می خواستم احساسم رو بیان کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 1:32 PM توسط ارام |
|
|
پنج شنبه شب منزل يكي از دوستان جمع دوستانهاي داشتيم. يك از مهمانها كه اين مهموني به خاطراون برگزار شده بود اهل ارمنستان شوروي بود و ساكن آلمان جاي شما خالي هندونه شيرين و قرمز رنگي سرو شده بود كه همه مشغول بلع بودند كه آننا (مهمون ارمنيه) گفت: من هم هندونه دوست دارم هم بزغاله گفت: بزغاله! بزخره!!! شليك خنده دوستان خربزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به این دوستمون سر بزنید خوب می نویسه . ضمنا به لحاظ روحی نیاز به کمک شماها داره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 8:28 AM توسط ارام |
|
|
اي هستي بخش، اي لايتناهي، اي صبور، اي حليم، اي غفور، اي قادر، اي ............... تو، توي پستي و بلنديهاي زندگي خيلي چيزا بهم ياد دادي و من هر چه بيشتر ياد گرفتم بيشتر فهميدم كه نميدونم و چيزاي زيادي براي ياد گرفتن باقي مونده و من مطمئنم تو همه اون چيزا رو بهم ياد ميدي. قصههاي زيادي پيش رومه، تا منو قدمي به شناخت خودم و قدمي به سوي تو و شايد قدمي به لقاي تو نزديكتر كنه. من همه داشتههامو مديون تو هستم. زندگي براي من وقتي معناي زنده بودن ميده كه تو كنارم باشي چون ميدونم تو همه اون چيزايي كه لازمه من بدونم رو بهم ياد ميدي (راههاي ياد گرفتن رو جلوي پايم قرار ميدي). ..................... و زندگي بهانه ميخواد چه بهانهاي قشنگتر از تو.
خدایا ازت خواهش میکنم هرگز تنهام نذاری. تک گل زیبای زندگی من تویی. از همه دوستانی که در دو پست قبلی تبریک گفتند و اظهار لطف کردند ممنون و سپاسگزارم. همیشه خدا رو به خاطر داشتن دوستانی چون شماها شکر میکنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 9:1 AM توسط ارام |
|
|
يك سال از تولد وبلاگم گذشت. نميدونم چقدر در كارم موفق بودم چند روز پيش دوستي از من پرسيد از اينكه اين مطالب رو مينويسي راضي هستي؟ آيا به هدفت رسيدي؟ در جواب همزمان كه فكر ميكردم گفتم: فكر ميكنم تونستم به هدفم برسم. هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان بود كه گاهي از نظرات دوستان ميفهميدم كه جمله خوبي انتخاب كردم دوست دارم نظر شماها رو كه تقريبا خواننده دائمي اين مطالب هستيد بدونم. گر چه من براي دلم مينويسم ولي اين شماها هستيد كه منو سر شوق مياريد براي ادامه راه ............ شاد و سر زنده باشيد. این دسته گل تقدیم به سکوت عزیز که نفر اول پست دیروز بودند و ازم هدیه خواستند.
این منظره تقدیم به همه شما خوبان. آینده از نظر من اینچنینه مبهم و مبهم و مبهم. گرچه بسیار زیباست اما پیش بینی نشدنی. نظر ما چیه؟
دوست داشتم روی این چمن می نشستم و به دوردستها خیره میشدم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 9:40 AM توسط ارام |
|
|
ساعت حدود 7 يا 8 شب بود كه زن احساس ميكرد دردش داره شروع ميشه. مرد هر شب براي نماز مغرب و عشا به مسجد ميرفت و زن بايد صبر ميكرد تا شوهرش از مسجد برگرده. شايد به اين دليل كه خجالت ميكشيد به دختر 16 سالش كه اولين بچه اين خانواده 5 نفري بود توضیح بده. همسر از راه رسيد، ماجرا رو بهش گفت. مرد بعد از خوردن شام رفت به دنبال خانم قابله (ماما) و بعد از ساعتي برگشت و گفت: قابله رفته بود ده براي گرفتن بچه فاميل خودش. گفتند تا صبح صبر كنين. زن فكر كرد من صبر ميكنم، اگه بچه صبر نكرد و خواست به دنيا بياد چه؟ مطمئنم خوابش نبرد. ولي از آنجا كه شرم داشت به كسي بگه كه خانم من داره فارغ ميشه كاري انجام نداد. سعي كرد خودش رو به خواب بزنه. با اينكه بچه ششمش (6) بود ولي انگار هر بچهاي كه بخواد به دنيا بياد براي خودش اولين تجربه است. با دردي كه داشت به دخترش گفت برو دنبال زن عمو (زني تردست و مهربون و بسيار حامي همه دوست و فاميل). اين دو نفر رفتند دنبال قابلهاي ديگر. بچه نتونست تا 7 ، 8 صبح فردا صبر كنه و احيانا فكر ميكرد توي اين دنيا بايد خبرايي باشه. حدود ساعت 4 يا 5/4 صبح پا به اين دنياي زيبا گذاشت. مرد كه براي نماز صبح بيدار شده بود با خود فكر ميكرد لابد بچه پسره. چون بچههاي اون يك در ميون دختر - پسر بودند و طبق قاعده بايد اين بچه پسر ميشد!!! اما خدا اين بار دختري به دامان آنها گذاشت كه بعدها شد عزيز دردونه. اسمش رو چي گذاشتند ؟؟؟ حدس بزنيد. ديشب داشتم فكر ميكردم 41 سال گذشت !! شايد تا 15 سال آن در بيخبري گذشت اما 25 يا 26 سال بقيه چه؟؟؟ هر چه فكر كردم رضايت نديدم. جز 5 يا 6 سال اخير. شايد به دليل اينكه پختهتر شدم و قدر دنيا رو بيشتر و بيشتر ميدونم و از خدا به خاطر اين لطف شاكرم. سپاسگزارم كه اين فرصت رو به من داد تا دنياي زيباش رو تجربه كنم. حتي تلخيهايي كه خيلي وقتها بيرحمانه بود. خدايا متشكرم به خاطر همه نعمتهايي كه به من دادي و به خاطر همه لطفها كه بي منت كردي. امروز ميفهمم كه مرد و زنهاي قديم چقدر سختي ميكشيدند تا بچهاي رو به دنيا بيارن و بزرگ كنند. خدايا به عزت و جلالت پدر و مادرم را غرق رحمتت كن ، قصورشان را ببخش و مرا قدردان اونها قرار بده، كمكم كن لحظهاي از زحماتي كه برايم كشيدند غافل نباشم متشكرم. (هر بار که مامان ماجرای به دنیا آمدن منو تعریف میکرد هم خودش و هم بابام غش میکردند از خنده).
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 8:53 AM توسط ارام |
|
|
از قبل از عید به مهدی گفتم : پسر این خونه نیاز به رنگ آمیزی داره. مهدی: رنگ میخواد چی کار!! معرفت داشته باش!!! این جمله تکه کلامشه. هر وقت حرفی بزنم که خیلی براش جالب نباشه. زود میگه می خای چی کار؟ معرفت داشته باش..... خندیدم گفتم ولی رنگ میخواد. بعد فکر کردم شاید صاحبخونه نپذیره که پول رنگ رو بده. من که اینهمه پول ندارم . مهدی گفت: عمه بیا اصلن از اینجا بریم. میریم یک جای بزرگتر ولی تمیز. گفتم با قیمتی که ما میتونیم اجاره کنیم پیدا نمیشه من گشتم. خلاصه با اصرار من و صحبت با صاحبخونه و گرفتن موافقت ایشون. از دیروز خونه رو تخلیه کردیم برای نقاشی. دیگه مهدی از خستگی نا نداشت طفلک حالا منتظریم ببینیم این آقای نقاش که تعریفش رو زیاد شنیدیم چه میکنه؟؟؟؟ در تصویر ذهنیم یک خونه بسیار تمیز و خوشگل رو تجسم میکنم. شاد باشید مثل همیشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 8:45 AM توسط ارام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
صبحانه زیتون آقای ابطحی یاسمن زن سوك سوك دكه از زنجان علي (مولانا) آفتابگردان (از تايلند) كميل(جديد) مخمل بانو كوير سمنان (تورنتو) نازنين ويستار عزيز مشرق خيال |
|
RSS
|