تبليغاتX
برای دلم
هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان است

بزرگي مي‌گفت:

شادبودن خود را منوط به كسي يا چيزي نكنيد تا هميشه شاد باشيد.

كمي سخته كه آدم بدون دليل شاد باشه ولي ميتونه براي خودش شادي ايجاد كنه. من وقتهايي كه با اتوبوس ميام اداره يا برمي‌گردم خونه. با وجود اينكه شايد شب قبل به درستي نخوابيده باشم و يا عصر با خستگي زياد برمي‌گردم همينكه يك بچه توي اتوبوس ميبينم ناخودآگاه ميخندم. حتي اگر اون بچه خيلي قشنگ نباشه از دور باهاش حرف ميزدم يا براش ششكلك در ميارم و اون هم ميخنده. وقتي اون ميخنده من احساس مي‌كنم همه ناراحتيم و خستگيم تموم شده.

يكي از دوستام كه يك پسر داشت يك روز بهم گفت: خوش به حالت حالا كه ميري خونه براي خودت راحتي و مسئوليتي نداري ولي من حالا بايد برم تازه به بچه‌ام كه تا حالا پيش مامانم بوده برسم.

كمي فكر كردم با خودم گفتم  واقعا چقدر سخته ها!!! آأدم با اونهمه خستگي بره خونه تازه بايد مراقب كس ديگه اي باشه. به دوستم گفتم راستي واقعا از اينكه ميري خونه ناراحتي؟ يعني با ديدن پسرت و خنديدنش وقتي صداي در رو ميشنوه و ميدوه كه تو رو بغل كنه به وجد نمي‌آيييييييي؟؟؟؟؟؟؟

گفت: چرا!!!!!!!!! از شادي لبريز ميشم.

گفتم پس برو خدا رو شكر كن كه كسي هست توي خونه كه منتظرته تا بيايي و بغلش كني و از شادي به وجد بيايي.

بعضي وقتها انسانها به موقعيت خودشون عادت مي‌كنند اونقدر كه ديگه لذتها و شاديهاشو نمي‌بينند.

من همواره خدا رو شكر مي‌كنم به خاطر همه موقعيتهايي كه دارم و ندارم. به خاطر خواهر و برادرهاي خوب و همچنين بچه هاي خيلي خوبي كه دارن و دوستان بسيار خوبي كه خدا سر راهم قرار داده همواره او را شكر ميكنم .

خدايا شكرت هزار بار

 دلم میخواست براتون عکس بزارم ولی نتونستم. یعنی بلد نبودم. اگه کسی میتونه راهنماییم کنه متشکرم.

 عكس1  عكس 2

 

از راهنمايي ري را جان و  دختر آفتاب عزيز ممنونم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 3:30 PM  توسط ارام | 

عينك بدبيني ام را بسيار دوست داشتم، چرا كه به وجودش عادت كرده بودم. فكر مي‌كردم اگر اين عينك نبود همه چيز تغيير ميكرد و من از تغييرمي‌ترسيدم.

اين عينك در نوع خودش بي‌نظير بود. فروشنده هنگام فروختن آن امتحانش كرده بود. نور خورشید از آن عبور نمي‌كرد. روزي پيرمردي اهل دل از كنارم گذشت، با ديدن عينك چند لحظه‌اي به من خيره شد و گفت: "آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي‌تابد" .

 فرداي آن روز موقع غروب آفتاب دوباره پيرمرد را ديدم او مرا به تماشاي غروب خورشيد دعوت كرد. من هم به نقطه‌اي كه او خيره شد نگاه كردم. يك چيز معمولي بود. خورشيد بايد غروب مي‌كرد اما در چهره پيرمرد لذتي وصف ناشدني ديده مي‌شد. طاقت نياوردم و پرسيدم چه چيز اين غروب زيباست؟

پيرمرد گفت: خورشيد هميشه زيباست چه موقع طلوع و چه موقع غروب.

گفتم: من تا به حال طلوع خورشيد را نديده‌ام.

گفت پس فردا صبح زود هنگام طلوع خورشيد همين جا باش.

صبح فردا هنگام طلوع خورشيد آن جا بودم. باز هم پيرمرد سرشار از شوق بود و من بي تفاوت.

پيرمرد گفت: قله آن كوه را مي‌بيني چگونه پرتوهاي خورشيد روي آن پهن شده‌اند؟

خواستم قله را ببينم ولي با عينك نمي‌شد دوردست‌ها را ديد. پس عينك را كمي جابجا كردم و توانستم بخشي از اين منظره را ببينم و بسيار زيبا بود، كنجكاو بودم بيشتر ببينيم. مدت‌ها چشمانم از ديدن چنين زيبايي‌هايي محروم بودند. پس عينك را برداشتم. زيبايي اين منظره بي‌نظير بود. پيرمرد كه لبخندي از سر رضايت بر چهره‌اش نشسته بود گفت: "آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي‌تابد".

 او خواست از آن جا دور شود با اشتياق از او خواستم بماند و پرسيدم چرا همان لحظه اول از من نخواستي عينكم را بردارم؟ و جواب اين بود: "اين را هيچ كس جز خودت نمي‌توانست از تو درخواست كند حالا هم عينك را برداشتي چون خودت خواستي." (نوینسده : شهرزاد عموئي)

بیشتر وقت ها به خاطر ترس از تغییره که ما نمیتونیم به بعضی از خواسته هامون دست پیدا کنیم و عدم تغییر خیلی از جاها ما رو عقب نگه میداره.

سعی در تغییر برخی از گره ها رو باز میکنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 5:24 PM  توسط ارام | 

دختر برادرم ۴ سالشه اسمش زینب است.(من خواهر و برادر زیاد دارم پس بچه هاشونم زیادند. برادرزاده هام خاطرات بیشتری دارم که گاهی براتون مینویسم).

زینب: مامان من وقتی بزرگ شدم به دخترم نمیگم اتاقتو جمع و جور کن خودم براش جمع و جور میکنم.

مامانش: خوب بعد خسته میشی و از بس هی کار میکنی مریض میشی و میمیری.

زینب: خوب بمیرم عوضش بچه ام خسته نمیشه.

مامانش:

شب که مامانش داشته برای باباش ماجرا رو تعریف میکرده زینب میگه. آخه بابایی دختر من عاقله از این کارها نمیکنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 8:20 AM  توسط ارام | 

شعر زیر رو سالها پیش یکی از دوستان که الان نمیدونم کجاست  (هرجا که هست امیدوارم سلامت باشه) توی دفترچه خاطراتم نوشت که دیروز بر حسب اتفاق پیداش کردم امیدوارم خوشتون بیاد.

آب آبيست

آسمان آبيست

    موج درياي بيكران آبيست

آبي آرامش است

       خوشيست

                بال بال پرندگان آبيست

در زمستان سرد و بارش برف

           رنگ احساس اين و آن آبيست

خنده آبيست

    آشتي آبيست

        دل پر مهر كودكان آبيست

غم سياه است و تلخ و طولاني

                غم كوتاه كودكان آبيست

شعر يعني خيال آبي رنگ

         پيچ و خم‌هاي داستان آبيست

                      آخرين حرف آبيم اين است

                                  بهترين رنگ اين جهان آبيست

نمیدونم شعر از کیه؟؟ ضمنا بگم که من استقلالی نیستم وطرفدار تیم ملی هستم. ولی خوش به حال بچه های آبی پوش.

 

تصاویر چند میکروثانیه اول یک انفجار اتمی؛ هارولد ادگرتون، رپیدنیوزوایر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 5:39 PM  توسط ارام | 

نمیدونم شما هم گاهی به این مشکل دچار میشین یا نه؟

من خیلی تند و محکم راه میرم برای همین هم راه رفتنم جلب توجه میکنه!!!!

دیروز با ۲ تا از دوستام از مراقبت یکی از امتحانات برمیگشتیم که دیدم یک آقا پسره جوون با من گرم احوالپرسی میکنه و ضمنا میگه آنقدر محکم راه میری که زمین زیرپات میلرزه. من باهاش احوالپرسی کردم ولی هر چی فکر کردم این کیه یادم نمیومد. اونهم آونقدر صمیمی صحبت کمرد که روم نشذد بپرسم شما؟؟میدونستم میشناسمش ولی یادم نمییومد کیه؟؟ 

بعد از ۱ ساعات که به مخم فشار آوردم برق سه فاز از کلم پرید این آقا همکارمون در حسابداریه که من خیلی وقتها باهاش کار دارم و بنده خدا خیلی از کارهامم انجام میده.

به این میگن آلزایمر؟؟ یا حواس پرتی زود هنگام!!!!

شادباشید و موفق. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 7:59 AM  توسط ارام | 

سلام به دوستان گلم. اميدوارم عذاداريهاتون قبول درگه حق باشه و حاجتهاتون برآورده شده باشه.

من وقتي خيلي بچه بودم توي برنامه هاي تعزيه شركت مي‌كردم البته بدون اجازه مامان و بابام. چون اونها معتقد بودند كه مراسم تعزيه درست نيست به دليل شبيه سازي به آل پيامبر!!!!

بعد از نزديك سي سال عصر عاشورا امسال نزديك خونه ما (شمال) برنامه تعزيه خيمه سوزان برگزار ميشد که ديدنش برام جالب بود. آنقدر تحت تأثير قرار گرفته بودم كه ناخدآگاه اشكم سرازير مي‌شد و به تنها چيزي كه فكر ميكردم اين بود كه يزيد و اياديش چه لعنتي براي خود خريدند كه بعد از 1400 سال هنوز در اين ايام مردم خاطره اون روزها رو زنده نگه ميدارند و براي حسينيان دعا و براي يزديان لعن و نفرين مي‌فرستند و اين وسط البته خود نيز به حاجاتشون مي‌رسند.

شايد از اين فاجعه‌ها در تاريخ زياد تكرار شده باشه اما هيچيك به اين شدت در يادها باقي نمونده  و اين به ياد موندن‌ها قطعا به خاطر شخصيت والاي حسين و جانفشاني‌هاي فرزندان او و يارانش بود.

اجر همه شماها با اما حسين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 8:36 AM  توسط ارام | 

یک روز مامان صدف امتحان داشت و از من خواست که زودتر از اداره مرخصی بگیرم برم پیش صدف كه اون بره امتحان بده.

من ساعت ۱۲ از اداره رفتم بيرون از شانس خوب صدف ماشين زود گيرم اومد وقتي رسيدم سر كوچه تلفن زنگ خورد،

مامان صدف: كجايي؟

من: سر كوچتون. تو كجايي؟

مامان صدف: من از خونه اومدم بيرون. صدف منتظره و كليد رو گذاشتم كنار گلدون. يعني بچه رو تنها گذاشتي!!!! گفت آره. چاره اي نداشتم. گفتم خوب برو من رسيدم ديگه نگران نباش. ايشا ا... امتحانتم خوب بدي.

نصف كوچه رو رفتم كه دوباره تلفن زنگ خورد

صدف: عمه كجايي؟؟

من: عمه جان نزديك خونتونم از كنار پارك رد شدم . برو كمي بازي كن تا من برسم. گفت: بدو بدو بيا كه زودتر برسي ميخواهم در رو برات باز كنم. گفتم باشه حالا تلفن قطع كن من رسيدم زنگ ميزنم شما در رو باز كن.

صدف: نه من ميخواهم باهات حر ف بزنم تا تو برسي وقتي رسيدي در رو باز كنم.

خلاصه چند دقيقه بعد رسيدم. وقتي در آپارتمان رو باز كردم ديدم يك دختر خوشگل با رژ لب صورتي، سايه چشم و گونه صورتي با لباس خيلي قشنگ جديدش منتظر منه!!!! عمه جان چقدر خوشگل شدي؟ خودت اين كار رو كردي؟ نه!! مامانم .

با خودم فكر كردم بچه ها براي جلب توجه كساني كه دوستشون دارن چه كارها نميكنند.

براي اون دسته از دوستاني كه صدف رو نميشناسند بگم كه ۵ سالشه . راستي بعدا مامانش توضيح داد كه من ديرم شده بود ولي صدف گير داده بود كه حتمن آرايشم كن قبل از اومدن عمه آرام.

راستی من از فردا میرم مسافرت تا روز یکشنبه آینده نیستم. شاید در این فرصت بهتون سر زدم. خدانگهدار.

با عرض معذرت از همه دوستان مثل اینکه یکی از به ظاهر دوستان اینجا رو با چت روم اشتباه گرفته بنابراین کامنتدونی رو میبندم که دیگه مجبور نباشم به حرفهاش جواب بدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 7:49 AM  توسط ارام | 

از همه عزیزان که در این چند روز به من سر زدند ممنونم.

دوستم هم با گذروندن دو سه روز خیلی خیلی سخت الان کمی بهتره و تونسته خودش رو قانع کنه که به قول افسانه همه مردها (البته به نظر من بعضی از مردها) یک جورایی به خودشون حق میدهند که در آن واحد با چند نفر دوست باشند. گرچه حالا اون آقاهه دست زیر گرفته و مدام زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه ولی ...............دیگه فایده ای نداره

امروز یکی از روزهای خوب خداست و من بعد از چندین روز پر التهاب امتحان فراغت یافتم و دارم نفسی راحت کشیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 8:12 AM  توسط ارام | 

اين روزها چقدر از خيانت مردها مي‌شنوم!!!!

مردي كه خودش رو واله و شيداي دختري نشون مي‌داد و بعد از 4 سال دوست بودن و رفاقت بسيار صميمانه و عشقولانه دختري زنگ ميزنه و ادعا ميكنه كه من زنش هستم تو چرا از زندگي من نميري بيرون!!!!

دختر اول به خاطر شوكی که بهش وارد شده نميتونه حرف بزنه.

لازم به ذكر است كه دختر اول مطمئنه كه این گوینده دروغ میگه و زنش نيست ولي فرقی نمیکنه. باید این ارتباط اینقدر نزدیک باشه که این فرد فکر کنه زنشه.

دختر اول كه خيلي بهش برخورده تصميم ميگيره فاتحه مرد رو بخونه ولي من ميدونم كه خلا نبودن اون در زندگي اين دختر بسيار دردناك خواهد بود.

از شما دوستان تقاضا ميكنم براش دعا كنين كه بتونه به راحتي اين بحران رو پشت سر بذاره.

از نيروي برتر هستي ميخواهم كه در فراموش كردن اين مرد خيانتكار كمكش كنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 9:33 AM  توسط ارام | 

بيلم را پارو كن


سي‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو مي‌كرد. فقط‌ يك‌ روز ديگر مانده‌ بود.

او شنيده‌ بود كه‌ اگر كسي‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌كند.
مرد بيچاره‌ گرفتاري‌هاي‌ زيادي‌ داشت، اما بيشتر از هرچيزي‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌كشيد. بارها به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است.

روز سي‌ونهم‌ هم‌ گذشت. روز چهلم‌ فرارسيد. مرد بيچاره‌ كه‌ نمي‌خواست‌ زحمات‌ چهل‌ روزه‌اش‌ به‌باد برود تا صبح‌ نخوابيد. هنوز هوا تاريك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد. كمي‌ بعد متوجه‌ شد مقداري‌ خاروخاشاك‌ آن‌طرف‌تر ريخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: با اين‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نيست، بهتر آنجا را هم‌ تميز كنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نبايد جاهاي‌ ديگر هم‌ كثيف‌ باشد.

مرد بيچاره‌ با اين‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بيلي‌ بياورد و آشغال‌ها را بردارد. وقتي‌ بيل‌ به‌دست‌ برمي‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود و حرف‌هايي‌ كه‌ مي‌خواست‌ به‌ حضرت‌ خضر بگويد و آرزوهايي‌ كه‌ در سر داشت.

 با اين‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد. ناگهان‌ صداي‌ پايي‌ شنيد. سربلند كرد و ديد پيرمردي‌ به‌ او نزديك‌ مي‌شود. پيرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پيرمرد پرسيد: .صبح‌ به‌ اين‌ زودي‌ اينجا چه‌ مي‌كني؟

مرد جواب‌ داد: .دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو مي‌كنم. آخر شنيده‌ام‌ كه‌ اگر كسي‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را مي‌بيند.

پيرمرد گفت: .حالا براي‌ چي‌ مي‌خواهي‌ خضر را ببيني؟

مرد گفت: .آرزويي‌ دارم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ به‌ او بگويم.

پيرمرد گفت: .چه‌ آرزويي‌ داري؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزويت‌ را به‌ من‌ بگو.

مرد نگاهي‌ به‌ پيرمرد انداخت‌ و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو. بعد آهي‌ كشيد و انگار با خودش‌ حرف‌ مي‌زند، گفت: .بگذار حضرت‌ خضر را را ببينم‌ و به‌ آرزويم‌ برسم، آن‌وقت‌ خواهي‌ فهميد كه‌ چه‌ آرزويي‌ داشته‌ام.
پيرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزويي‌ داري‌ بگو.
مرد گفت: تو كه‌ خضر نيستي. خضر مي‌تواند هر كاري‌ را كه‌ از او بخواهي‌ انجام‌ بدهد.

پيرمرد گفت: .گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاري‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ به‌ من‌ بگو شايد بتوانم‌ برايت‌ انجام‌ بدهم.

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پيرمرد كرد و گفت: اگر تو راست‌ مي‌گويي‌ و حضرت‌ خضر هستي، اين‌ بيلم‌ را پارو كن‌ ببينم.
پيرمرد نگاهي‌ به‌ آسمان‌ كرد. چيزي‌ زيرلب‌ خواند و بعد نگاهي‌ به‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ انداخت. در يك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ پارو شد. مرد كه‌ به‌ بيل‌ پارو شده‌اش‌ خيره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهميد كه‌ پيرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است. چند لحظه‌اي‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسي‌ كند و آرزوي‌ اصلي‌اش‌ را به‌ او بگويد، اما از او خبري‌ نبود.
مرد بيچاره‌ فهميد كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است. به‌ پارو نگاه‌ كرد و ديد كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمي‌خورد در حالي‌ كه‌ از بيلش‌ در تمام‌ فصل‌ها مي‌توانست‌ استفاده‌ كند.

از آن‌ به‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌لوحي‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدفي‌ تلاش‌ كند، اما در آخرين‌ لحظه‌ به‌ دليل‌ ناداني‌ و سادگي‌ موفقيت‌ و موقعيتش‌ را از دست‌ بدهد، مي‌گويند بيلش‌ را پارو كرده‌ است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 9:54 AM  توسط ارام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
ساقی
سانی جان
فاطمیا
خاطرات ویژه
حمید عزیز
رادیو زمانه
ميچكا كلي
باغ مهتاب
نارایانا
سیب سبز (رهگذر)
فرشته مهر
فانوس خیس
به روایت من
دلگشا (قزلباش)
شهرزاد مامان حسین
محمد (ترجمه مقالات )
باران ببار
قهوه خانه
ری را
سروش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31
پیوندها
صبحانه
زیتون
آقای ابطحی
یاسمن
زن
سوك سوك
دكه از زنجان
علي (مولانا)
آفتابگردان (از تايلند)
كميل(جديد)
مخمل بانو
كوير سمنان (تورنتو)
نازنين
ويستار عزيز
مشرق خيال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان