تبليغاتX
برای دلم
هدفم نوشتن جملات مثبت از بزرگان است

دیشب کسی دختری را به من داد و گفت: این دختر تو است. من خیلی خوشحال شده بودم.

دختر حدود ۲ یا ۵/۲ ساله که موهاشو خرگوشی بسته بود.

 وقتی نگاش کردم با تعجب گفتم چقدر شبیه منه!!!!!! اون (بچه ) میخندید انگار اون هم از اینکه مال من بود خوشحال بود

کاش واقعی بود!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 10:22 AM  توسط ارام | 

نميدونم شما هم گاهي خصوصيات بچگيتونو توي فرد ديگه‌اي مثل بچه خودتون يا بچه برادر و خواهرتون ديدين يا نه! من چند روزه كه خيلي ياد بچگي‌هايم مي‌افتم. چون توجه كردم و ديدم خيلي از كارهايي كه صدف انجام ميده دقيقا مثل بچگي‌هاي منه!!! صدف بچه برادرم است و 5 سالشه. از جمله كارهايي كه مي‌كنه اينه كه خيلي دوست داره از كنار ديواره كوتاه كنار نرده‌هاي دانشگاه تهران راه بره!!!! عشق مي‌كنه. يادم مي‌آيد من هم هميشه از كنار ديوار كه رد ميشدم اگر ديواره‌اي وجود داشت حتمن بايد از روي اون راه ميرفتم چه بسا هي ميخوردم زمين و پا ميشدم اما از رو نميرفتم كه!!! باز تكرار مي‌كردم. يا يكي از بازيهايي كه خيلي دوست داشتم انجام بدم رفتن روي درخت بود. (فكر كنم در زندگي گذشته ميمون بودم) توي خونمون يك درخت انجير بود كه يكي از شاخه‌هاي اون مختص نشستن من بود. شاید به خاطر اينكه از اون بالا به همه جا احاطه داشتم. البته حياط خونمون خيلي بزرگ بود با درختهاي زياد . به خونه كسي هم اشراف نداشت.

شما يادتون ميايد يكي از بازيهاي خارق العاده‌اي كه دوست داشتين انجام بدين چي بود؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 1:2 PM  توسط ارام | 

 دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ـ تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید، خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید.

اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده‌ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، و چنان به وجد آمد، که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،می تواند بال بزند ،

می تواند.

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

این مطلب قشنگ رو تقدیم میکنم به همه شما عزیزان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 8:46 AM  توسط ارام | 

قدیمها (تا یک ماه پیش) پاتوق بچه ها (کارمندها) برای خوردن صبحانه و ناهار و حتی گاهی چاشت میان روز اتاق ما بود. اگر رئیس - روسا با کارمنداشون کار داشتند اول به اتاق ما سر میزدنند. اما از وقتی آمدیم اتاق پایین من یک همراه همیشگی داشتم و یک همراه نصفه نیمه که گاهی بود گاهی نبود. اما امروز از ساعت ۴۵/۷ منتظر شدم دیدم خبری نیست به تک تکشون زنگ زدم بازم  خبری نشد (یعنی نبودند). به ناچار نون بیات دیروز رو آوردم دو لقمه با شکلات صبحانه و ۳ لقمه با پنیر به زور قورت دادم. اما چه سخته تنها غذا خوردن ها!!!! خیلی دلم گرفت. از همراه همیشگیم هنوز خبری ندارم. نمیدونم نیومده یا اومده و بی خبر رفته جایی؟؟؟ خدا به خیر بگذرونه(بهش اس ام اس زدم جواب نداد. الان از راه میرسه میخنده میگه آخه از دیشب صدای موبایلمو کم کردم بنابراین نشنیدم)

از این یاس ور پریده  هم که همیشه ساعت ۳۰/۸ می اومد خبری نیست. یعنی چی شده؟ نکنه همه جایی دعوتند و من خبر ندارم الهی بمیرم برای خودم............ که حتی - حتی برای صبحانه هم کسی مرا دعوت نفرمود آخ امان از بی کسی

البته ناگفته نمونه اولش خوشحال بودم که اتاق ما از پاتوق بودن در اومد ولی حالا میبینم اون موقع اگر دو نفر هم نمیآمدند بقیه بودند خیلی آدم دلتنگ نمیشد. اما حالا من تهنای تهنایم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 7:43 AM  توسط ارام | 

اگر يك روز از يكي از بانكهايي كه حساب داريد بهتون زنگ بزنن و بگن: برنده يك آپارتمان يا يك مزدا يا مبلغي معادل ۳۰۰ ميليون تومان پول شديد چي كارميكنين؟

غش ميكنين!!!!! يا سريع براي بعد برنامه ريزي ميكنين؟

يادمه چند سال پيش يكي از همكاراي برادر بزرگم برنده ۱۰۰ ميليون تومان شده بود (يادم نيست از كجا برنده شده بود) و برادرم ميگفت كم مونده بود سكته كنه!!! بيچاره!

 گفتم چرا؟ اين كه خيلي خوبه . خوش به حالش

گفت: كسي كه توي عمرش ۲ ميليون تومان نداشته يك دفه يك كسي بياد بگه تو ۱۰۰ ميليون تومان پول داري معلومه كه تحملشو نداره.

اوني كه پول زيادي داره  به تدريج پولدار شده يا از پدري بهش به ارث رسيده و آمادگيشو داشته برايش عادي بوده ولي يك شبه پولدار شدن اون هم به اين مقدار خيلي نگران كننده است؟ شايد بعضي ها واقعا از شدت ذوق بميرند!!!!!!  

حالا دلم مي خواهد بدونم شما چه ميكنين؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 9:46 AM  توسط ارام | 

دیروز رستوران جای همه شما خالی بود. امروز فیلم "کافه ترازنزیت" (اما عجب جایی بودااااااااااااااااااا دلم میخواست کاش من اونجا بودم). فیلم بسیار خوب کار شده بود و موضوع بسیار جدید و واقعی بود . سماجت یک زن که برای روی پای خود وایسادن سماجت میکنه. و از همه کسانی که میخواهند بهش کمک کنند ولی در مقابل بهایی میخواهند سر باز میزنه و حاضر نیست اون بها رو بپردازه و این بسیار بسیار ستودنیه.  دوست من میگفت الان این جور خانوده ها توی ترک ها کم پیدا میشن و یا اصلن نیستند. اما تصویری که این فیلم از خانواده ترک میداد خیلی عهد بوقی بود. شاید هنوز باشند این مردان که به نام غیرت مردانگی نگذارند زن برادر آن طور که میخواهد زندگی کنه. درود بر این زن

اگه تا حالا ندیدید حتمن برید ببینید که از دستتون میره. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 2:42 PM  توسط ارام | 

از همه دوستانی که به من سر زدند و از نطرات قشنگشون منو بهره مند نمودند متشکرم.

از امروز به مدت یک هفته ما رئیس نداریم. یعنی رئیس ما رفته مسافرت.

صبح اول وقت ساعت ۴۰/۸  (ساع کاری اینجا ۳۰/۷ است) یکی از همکارام اومد و گفت: از امروز هر روز باید بریم سینما. میگم چرا؟  میگه آخه من یک ده سالی هست که سینما نرفتم بریم دیگه 

اینقدر مظلومانه گفت بریم دیگه !!! که من هم که بچه مثبت اصلن خطا متا در کارم نیست گفتم باشه حالا ببینیم. ولی جای همه شماها خالی یک هفته الواطی چقدر خوش میگذره ها!!! نه؟!؟!.

البته روزی که خانم دکتر میرفت به هر دو ما سفارش کرد که اینجا رو تنها نگذارین. خواستین برین مرخصی برین ولی یکیتون باشه. ما (بخصوص همون همکار گرامی ) گفت ما وقتی شما نیستید مثل وقتی رفتار میکینیم که شما هستید  (اینقدر مودب و متین که بیچاره اصلن فکر نمیکرد روز اول برنامه ها رو میچینه) مطمئن باشید. من هم که باید قول میدادم چون بزرگترم و خیر سرم مسئول ترم گفتم دکتر نگران نباشید ما هستیم.

حالا نظر شما چیه ؟ بریم  یا نه!!!! فکر میکنم بریم بهتره نه!! چون اگه الان استفاده نکنیم معلوم نیست دیگه کی چنین فرصت نابی به دست میآید.

با عرض شرمندگی خانم دکتر ببخشید دیگه ما رفتیم که بریم.

 هر کی دوست داشت با ما بیاد یا علی.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 9:45 AM  توسط ارام | 

چند روزيه كه با يكي از دوستام صبح از ساعت 7 تا 45/7 يا 8 ميريم پياده روي. امروز پارك لاله رو انتخاب كرديم. نزديك درب شرقي (روبروي سالن حجاب) يك سري لوازم بدنسازي گذاشتن از طرف شهرداري كه همه ميتونند استفاده كنند ضمنا از رنگهاي قشنگي هم استفاده كردند (زرد و قرمز) جو بسيار صميمي بود با اينكه همه غريبه بودند ولي مرد و زن به هم كمك ميكردند (البته فقط مي گفتند كه اين وسيله به چه دردي ميخورد منحرف نشويد) من خيلي خوشم اومد و قرار گذاشتيم از فردا هر روز بريم پارك لاله. به همه هم توصيه كردم كه بياييد بريم پارك لاله اينقدر خوبه!!!!!! از هيجان دارم ميميرم.

 شايد اونجا فرجي شد...... بالاخره اون اتفاقي كه همه منتظرند و بعضي ها برايش جايزه تعيين كردند بيفتد.

گذشته از شوخی به همه كساني كه اين وبلاگ رو ميخونند و خونشون نزديك يكي از پاركهاي بزرك تهرانه بدونند كه لوازم ورزشي (بدنسازي) در اين پاركها براي عموم كار گذاشتند و همه ميتونند به راحتي از اونهااستفاده كنند (چون من امروز فهیمدم فکر میکنم هیچکس نمیدونسته تا حالا). برين و حالشو ببرين.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 10:53 AM  توسط ارام | 

امروز با یکی از دوستام رفته بودیم ناهار . اونجا از یکی از همکاران پرسیدم اضافه کار فروردین رو نمیدین؟ با تعجب نگاه میکنه میگه فروردین؟؟؟؟ من که تازه دوزاریم افتاده بود  گفتم ببخشید آخه من همیشه ۶ ماه عقب هستم  منظورم مهر بود. بعد به این دوستم گفتم که نمیدونم چرا من ۶ ماه عقب هستم یعنی فکر نمیکنم فروردین ۸۵ بلکه فروردین ۸۴ .

مثلا چند روز پیش داشتم فکر میکردم که فصل سرما داره تموم میشه باید لباسهای گرم رو جمع کنم بعد یادم اومد خیر بلکه تازه شروع فصل سرماست.البته این زمان بسیار بسیار کوتاهه مثلن چند ثانیه. بعد زود یادم می آید. چرا؟ نمیدونم. اگر کسی دلیلش رو میدونه حتمن برایم بنویسه خوشحال میشم.

شاد باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 1:19 PM  توسط ارام | 

آرامش من برگشت. خدا رو شکر. از همه دوستانی که لطف کردند و به من سر زدن و یا تلفن کردند ممنون و سپاسگزارم. از خدا میخوام همه شما شاد و موفق باشین.

موضوع روز دیدن ماه بود. چهارشنبه شب یک اس ام اس داشتم که نوشته بود" ماه رویت شد" اولش خوشحال شدم اما در ادامه نوشته بود "چون چند لحظه پیش جلو آینه بودم" چه لوس.

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون بنده ۲۹ روز روزه میگیرم ولی یک روز مونده به آخر هی دلم میخواهد اعلام کنند ماه دیده شده!!! انگار خسته میشم. خودم موندم چرا؟ به نظر شما چرا؟ نکنه شما هم مثل من هستین؟ نه!!!!! یعنی فقط من شکمو هستم . خوش باشین.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 10:7 AM  توسط ارام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
ساقی
سانی جان
فاطمیا
خاطرات ویژه
حمید عزیز
رادیو زمانه
ميچكا كلي
باغ مهتاب
نارایانا
سیب سبز (رهگذر)
فرشته مهر
فانوس خیس
به روایت من
دلگشا (قزلباش)
شهرزاد مامان حسین
محمد (ترجمه مقالات )
باران ببار
قهوه خانه
ری را
سروش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31
پیوندها
صبحانه
زیتون
آقای ابطحی
یاسمن
زن
سوك سوك
دكه از زنجان
علي (مولانا)
آفتابگردان (از تايلند)
كميل(جديد)
مخمل بانو
كوير سمنان (تورنتو)
نازنين
ويستار عزيز
مشرق خيال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان